تبلیغات

رستاخیز فرهنگی

هنگام ما هنگامه ی فریاد این بدزاغ هاست### مهر خاموشی، اینک بر نوک گنجشک هاست/ زاغ ها از بدبیاری های ما شاهین شدند### یاد شهبازان ما اینک درون خاک هاست ---- خوش آمدید ، خواهش می کنم مهر ورزیده و با پندارهای خردمندانه تون من رو در بهنویسی یاری کنید! "اردوان"
رستاخیز فرهنگی


برگه ها

زمینه ی فرسته: پیشینه ی ایران ،

با هِلِش از آقای انوش راوید

**بخش نخست داستان "کشفیات در آفریگان" از تارنگار آقای راوید برداشته شده است برای خواندن دنباله داستان به زبان فارسی امروزی(بارسیس=پارسی+یونانی+تازی ...) به تارنگار ایشان بروید!!!**

 

1-رهسپاری از شوش

 واپسین روزهای زمستان ساتراپی خوز بویژه شهر شوش هوای خوب و دل انگیزی دارد، سه سوار که یکی از آنها میانسال و دو تن دیگر جوان هستند از خیابان های شوش می گذرند. پیشتر آنها در پادگانی بودند و با سان کوچکی که از سوی وزیر دیدبانی پی ریزی شده بود پیمایِش خود را آغاز کردند. شهر آشفته است و مردم پروایی به آنها ندارند، چراکه همگی درگیر کارهای نوروزی هستند. یکی از این سه سوار بهداد پرآوازه ترین دریانورد است، مرد دیگری که 50 سال دارد خوبانیان یکی از گیتاشنان و سردیدبانان دربار است، دیگری پیشکار آنهاست. اینان دارند می روند که جشن نوروز را در تخت جمشید باشند، و سپس باید برای انجام دستوری به بندر رِیگه (بوشهر) بروند تا با کشتی رهسپار زنگبار شوند. چهارمین اسب هم ابزارها و توشه ی آنها را می آورد که بیشتر آنها ابزارهای خوبانیان است . تسوکی (ساعتی) دیگر اینان که بزرگمنشی و میهن دوستی در سرشتشان بود، در بیرون شهر شتابان بسوی زیبا ترین و با شکوه ترین آیین جهان باستان در راه بودند.

 بهداد در این اندیشه بود که نزدیک 40 سال پیش پدر جوان او برای کارگزاری از آذرآبادگان به استانداری اسپهان به آن شهر رفته بود، و سپس گماردگی(ماموریت) بندر رِیگه را گرفته و در آن شهر با دختر ناخدایی که در شاخاب پارس کشتی می راند زناشویی می کند. در اندیشه اش همچنان گذشته ها را بازنگری می کرد که از روز زایِش و روزی که چشم باز کرد بندر و کشتی و دریا دیده بود، شیفتگی و زندگیش دانش و آزمودگی اش بندر و کشتی و دریا بود. با گردآوری اندوخته خانوادگی و کارآزمودگی و دانش بیشتر به تندی توانسته بود در سن سی سالگی دریابان گردد، و برای جشن نوروز به تخت جمشید فراخوانده شود. او برای این فراخوانی و همچنین فرمان درباری که فرماندهی پنج فروند ناو بادبانی تیزرو را برای نویابی دیگر در آفریگان و زنگبار به او داده بودند بسیار شادمان بود.

 خوبانیان هم در اندیشه خود بود، او هم شادان بود که برای نخستین بار باید با ناوگانی برای یافتن چیزهای تازه به آفریگان برود و از سرزمین آفریدن ها راهنگارهای تازه ای بکِشد، بار نخست نبود که به جشن تخت جمشید می رفت و از این زمینه شور بسیار نداشت. تنها به این می اندیشید که با بودن جوانان فهمیده ای چون بهداد دانا و دلاور در سرزمین ایرج و جمشید  ایران بزرگ در هر زمانی از گزند دشمن و دروغ و خشکسالی دور خواهد بود. ولی سرفه های گاه و بیگاه ، او را کمی کلافه کرده بود، این بیماری ناشناس از 7 سال پیش زمانی که برای نویابی به سرزمین سرد ساکاها رفته بود گریبانش را چسبیده و پزشکان دانا و سرشناس شوش نتوانسته بودند کاری برای او بکنند.

 سومی جوان 24 ساله ای به نام هوشنگ از جنگجویان پشتیبان پارتیزان می باشد، او باید در این رهسپاری پیشکار و همراه آنها باشد. او از مردم دیلم است و دو سال هم در کشتیِ گشتی میان آبادان پایتخت هند(نام کهن خوزستان) در اپاختر خوربری(شمال غربی) دریای پارس و دژ شاه رژه در اخشتر خورایی (جنوب شرقی) دریای پارس ملوان دریایی پارتیها بوده است. او می خواست در هنگ جاویدان جانفشانی کند ولی در هنگ او را نپذیرفته بودند، او امید داشت پس از انجام این گماردگی از صد سپهدار هنگ جاویدان شود. راهیابی مزدوران ایونی و مکدونی در هنگ جاویدان انگیزشی  بود تا از پذیرش مردم پارتی به این هنگ تا اندازه ای جلوگیری شود. او می خواست هر کاری بکند تا بهداد دریاسالار شود و دست مزدوران را کوتاه نماید، و همچنین کمکش کند تا به هنگ راه یابد. همسر او آبادانی و دختر باغدار زمینهای پادشاهی بود، او اینک در شوش زندگی می کرد و سه بچه کوچک داشت.

سه سوار پس از پیمودن 100 فرسنگ پارسی و 5 شبانه روز، دو روز مانده به نوروز به تخت جمشید رسیدند. در این راه مردم و کاروان های بسیاری در رفت و آمد بودند، همچنین کاروانسراها و چاپارخانه های بسیاری بود که در کنار چشمه ها و جویبارها پذیرای میهمانان بودند. کباب و نان خوشمزه، جیوان(لبنیات) و خرما و میوه فراوان که با چند دریک و دینار خورد و خوراک بسیاری فراهم بود. در این راه بسیاری در راه تخت جمشید بودند تا نوروز را به گِردگَردی(طواف) بروند یا برگزیدگان جشن باشند. آنها از راه گلستان به تخت جمشید رفتند، ولی بسیاری از گلات شیرازان پس از یکشب ماندن می گذرند تا آنجا دیداری داشته باشند.

 بیرون تخت جمشید انبوهی از مردمهستند، بزرگان کشور در مهمانسرای درونی و فراخواندگان به نزدیکی تخته زیر کاخ داریوش در چادر هایی که برای آنها آماده شده خواهند ماند. مردم دیگر که برای انجام بایسته(واجب) آمده اند، در کمی دور تر در چادر و مهمانسراها و کاروانسراها می مانند و پس از چندی از سالگَشت و پس از جشن شاهنشاهی می توانند به تخته بروند و بایسته را انجام دهند. بهداد و همراهان از میان خیابان آکنده از مردم و دیدارکنندگان که فروشندگان و دست فروشان دو سوی آن بودند ، گذشتند. مردمی که برخی از آنها از دوردستها آمده و برای رسیدن به اینجا بیش از دو ماه در راه بودند، چه دیدنی داشت اگرچه بهداد چند بار برای نوروز آمده بود ولی تاکنون از فراخواندگان نبود، ولی هوشنگ نخستین بارش بود که پای تخته می آمد.

 آنها در چادر خوبی آشیانه گرفتند، و هوشنگ اسپها را به چاپارگاه برد و بازگشت، برای آنها خوراک آوردند. پس از خوردن و دمی آسودن هوشنگ در چادر ماند، و دو دیگری برای دید و بازدید در بیرون چادر گشتی زدند و دوستانی یافتند، تا فردا پیش از سالگَشت زمان دیدار و گفتگو با دوستانشان را داشتند. شب سالگَشت پای تخته خوابیدن در کار نبود، همه جا شور و شادی بود، همه جا نوازندگان بودند، آتش بزرگ افروخته و پرتوافگن بود. شبی بود که همه ایرانیان از هر نژاد و کشوری آرزو داشتند اینجا باشند، هتا آنهایی که برای همیشه آرمیده اند و یا آنهایی که در آینده می خواهند پای به گیتی گذارند. دوستی و یکدلی و مهربانی با زیستنگاه و نیکمردی موج می زد، مردم از هر زبانی آرزوی خود را می خواستند، این همه موج از یک قاره بودند، ملت هایی که یکدل و یک کشور اند و فرهنگ آفرین..

 چندی مانده به سالگَشت بزرگان و میهمانان با جامه هایی ویژه و زیبا بسوی تالار صدستون می روند، و هرکس در جایگاه خود می ایستد. بهداد هم در رسته ی دریاداران شاهنشاهی و خوبانیان هم در میان دانشمندان جای می گیرد، ولی هوشنگ باید پس از شن با دیگر مردم به تخته برود. شاه با فر و شکوه در بلندای انجمن نشسته، زمان سالگَشت خاموشی همه جا را فرا می گیرد. زمان سالگَشت تَبلها و سپس شیپور های بلند و آتشدان و تشت زرین آتش آورده می شود، و ساز و دُهُل ها نواختن می کنند. بزرگان به نزدیک شاه می روند و با دست دادن و بوسیدن گونه ها به یکدیگر شادباش می گویند، و مردم درون صدستون نیز با یکدیگر دست داده و "نوروز شادباد" می گویند. هنرمندان می آیند و با رقص و نمایش های کوتاه مردم را سرگرم می کنند، پذیرایی با میوه و شیرینی و نوشیدنی و باده. پس از گذشت زمان جشن به پایان می آید و مردم برای دیدار با پادشاهان گذشته به آرامگاه های آنان می روند و پس از چندی تخته برای بازدید همگان آزاد می شود..

 در میان آشفتگی و هیاهو هوشنگ بهداد را می یابد، تا دستوراتی را که پیشتر از او گرفته بود انجام دهد دستوراتی همچون یافتن خوبانیان، آنها می بایست تا همین امشب پیش از اینکه مردم بازگردند و آشفته شود، راه افتاده و بسوی بندر رِیگه روند. شب آغاز شده بود و هر سه خسته و خواب آلود بودند ولی باید می جُنبیدند، کوله بار خود را بستند و از دوستان دم دست و با مهماندار و چادردار بدرود کردند و راه افتادند و خود را شتابان به گلات شیرازان رساندند، نیمه شب بود و هوا کمابیش سرد بود جایی گرفتند که تا بامداد کمی بخوابند. روز نخست سال نو در راه بندر ری بودند، راه سوت و کور بود و تنها دو سه کاروان کوچک دیدند، همه مردم روز نخست سال را در کنار خانواده هایشان بودند. اما روز سوم در نزدیکی بندر چند سوار دیدند که سه مزدور زندانی یونانی و مکدونی را برای رسیدگی به گلات شیرازان می بردند. بهداد پرسید جویای داستان شد و گفتند که این سه تن هنگامی که می خواستند کشتی را با ملوان بدزدند و بگریزند به دست مردم و کشتیدار دستگیر شدند.

بهداد هرگز نمی خواست چرایی بهره مندی شاهنشاه از مزدوران در ارتش را بداند ولی هوشنگ از آنها دل خوشی نداشت چون همیشه میان ارتش پارتیزان و آنها کشمکشی بوده است. خوبانیان که سواره در کنار بهداد می رفت ، گفت با این همه جوان دلاور و جنگنده چرا شاهنشاه این مزدوران و کارگران را نگه می دارد ولی پاسخی نشنید. در همین هنگام بندر از دور نمایان شد . پس از چندی در پادگان بندر پیشواز گرمی از آنها شد و پس از دو ماه دوری بهداد ، فرماندهان و یاران او را دوره کردند و خوش و بشی با او داشتند. چند سال پیش همسر بهداد درگذشته بود و هنوز همسر دیگری نگرفته بود و در خانه بزرگ پدری زندگی می کرد. پس از دیدارهای پادگانی بهداد نگذاشت دو همراهش در پادگان بمانند و آنها را به خانه ی پدری خود در چندگامی پادگان برد. شهر بهداد چندان بزرگ نبود و او در شهر کاری نداشت تنها می بایست تا یکی دو هفته ابزارهای پیمایِش را فراهم کند ولی خوبانیان همچون گذشته بسیاری رهنگاری و برنامه دیدبانی داشت.

برای میهن دوستانی همچون اینان روز آسودگی و شب و روز در کار نبود ، آنها تنها برای کارگزاری و انجامندگی به خاک میهنشان زندگی می کردند.کارهای نخست رهنوردی بخوبی پیش می رود ، فرماندهان و ملوانان و سربازانی که باید در این رهنوردی باشند ، هر روز در بندرگاه هستند ، سفارشها و آموزشهای بایسته را می بینند. 5 کشتی بادبانی بار و توشه را انبار می کنند و پیشرفته ترین قلابها ، قرقره ها و بادبانها را دارند ، در هر کشتی یک آتش انداز ، نفت و گَژف(قیر) به اندازه ی نیاز بار می کنند ، زه آتش اندازها را از هراوان(خراسان) آورده اند و بیشترین بُرد را دارد ، در یک آزمایش که همگی دیدند گلوله ی گژف را تا 500گام پرتاب کرد و به هدف زد.آب و غذا و قرمه ها به همراه ابزارها بار شدند ، تیله و شیشه و جام ، شاید برای داد و ستد و پیشکش به دوستان در انبار ها جای دادند. همه چیز آماده بود ، می بایست با فرونشینی آب دریا تا هرمز بروند و از آنجا با باد بهاری اپاختری(شمالی) مکران به آداک سوگرا (جزیره ی سوقطرا) رفته و سپس راهی پایین دست اَبَردریا (اقیانوس) شوند.

انگار فردا بهترین زمان آغاز پیمایش است ، ناو فرماندهی تیزرو شاه رژه با دو دکل بزرگ بادبانی ، به درازای 24 گام هنگی و آبخور 3 گام و گنجایش 50 کوپه بار که در بندر شاه رژه و با الوار هنی و یمنی ساخته شده بود. در این ناو جدا از بهداد ، خوبانیان و هوشنگ دو فرمانده ناوبر و 6 سرملوان و 24 ملوان و جاشو(دریانورد) و دستیار گوناگون گمارده شدند که همگی از ناوگان تیزرو هخامنشی بودند. کسی بنام پارسا فرمانده سربازان هنگ گشتی کرانی (ساحلی) ، دو فرمانده دستیار ، دو سرگروه و 16 سرباز جوان همگی از هنگ گشتی کرانی که پایگاه فرماندهی آنان در آبادان بود ، روی هم رفته در ناو فرماندهی شاه رژه 56 تن بود. 4 کشتی بادبانی دیگر هم در هر کدام دو دکل داشتند ولی اندکی کم گنجایش تر بودند ، هرکدام 40-44 تن را در خود جای داده بودند ، روی هم رفته آنان 224 نفر بودند که سربازان و ملوانان آموزش دیده بودند و چنانچه رویدادی رخ داد به یکدیگر کمک کنند.

 نزدیک نیمروز است و فردا دریانوردی آغاز می شود، کارهای پایانی را انجام می دهند که به بهداد می گویند سه بانوی سوار آمده اند و می خواهند شما را ببینند. بهداد از کنار کشتی ها به ساختمان فرماندهی که در دو اشکوب(طبقه) ساخته شده بود و بادگیر بلندی داشت رفت تا با آنان دیداری کند. سه بانوی خسته دید که "تختنامه" کوچکی به او دادند ، بهداد آنرا خواند یکی از بانوان پیش از اینکه بهداد چیزی بگوید گفت ، ما شش روز است که با اسپ می تازیم تا پیش از دریانوردی شما برسیم. سروزیر ما را گمارده تا همراهتان باشیم ، من پاکچهر دخت دریادار فرهاد پیران هستم و باید در این دریانوردی یکی از دستیاران شما باشم. بانو آذرشکوه اخترشناس گروه یابندگی و بانو روشنمهر رخدادنگار(مورخ) ، نگارگر(نقاش) و نگارنده(حکاک) است.

گنجایش ناوهای بهداد پر بود و زمان و توانایی آماده سازی جا برای اینان نبود ولی نوشته ی سروزیر را هم نمی توانست نادیده بگیرد همچنین اخترشناس و نگارگر را هم نمی توانست نادیده بگیرد.

با نمار(اشاره) خانه ی پدری را به آنان نشان داد و یک تن را صدا زد و گفت آنان را برای آسودن و پذیرایی ببر و کمک کن ابزارهای آنها را جابجا کنی. بانو پاکچهر چهره ای ورزیده و نزدیک 27 سال داشت

با اشاره خانه پدری را به آنها نشان داد، و یک نفر را صدا زد و گفت آنها را برای استراحت و خورد و خوراک ببر و کمک کن وسایل آنها را جابجا کنی. بانو پاکچهر قیافه ورزیده و حدود 27 سال داشت، چیزی همانند مردهای نیرومند بود، و تا آنجا که می دانست او می تواند فرماندهی کشتی را  بر دوش بگیرد، ناو کوشک شاهی را برای ماندن آن سه گزید. باد خوش باختر به خاور می وزید، و نیمروز فردا نشده همه باید در کشتی ها باشند که هم زمان با پس رفتن آب دریا لنگرها را بکشند و بادبانها را افراشته کنند. با این نیروی بی پایان دریای پارس می توانستند 5 روزه به هرمز برسند، بهداد نمی خواست به پایگاه دریایی شاه رژه برود، او هرمز را برگزیده بود تا از کشتی ها و رهنوردان یمن و آفریگان که به تازگی آمده اند آگاهی بیشتری یابد. او به اندازه  بایسته پیش بینی آب و خوراک را برای دو ماه کرده بود، میوه های خشک از ایزدان و اسپهان و کوزه های خوز و قورمه های مادی خرمای ایراقی و جیوان (لبنیات) لوردگان و آب و ... همه در کشتی ها به اندازه بسنده جا سازی شده بود.

 

دنباله دارد!!!!! و در اینجا نبشته خواهد شد!

 

برگرفته از تارنگار جنبش برداشت دروغ ها از تاریخ ایران

ویرایش پارسی از اردوان





جُستارک ها: انوش راوید ، جنبش برداشت دروغ ها از تاریخ ایران ، هخامنشیان ، کشفیات در آفریقا ، هخامنشیان در آفریقا ، نوروز هخامنشی ، رستاخیز فرهنگی ، داستان پارسی سره ،

...

نویسنده : اردوان
1390/11/7



تارابزار ها
زمان:


جست و جو با گوگل
Google


در رستاخیز فرهنگی

در سراسر اینترنت


« فرستادن برای دوستان »
نام شما :
رایانامه شما :
نام دوست شما:
رایانامه دوست شما:

پهرست جستارها


انبازش گزاری برگه این برگه را به انبازِش بگذارید

پرسمان

هامار تارنگار
  خوش آمدید
نویسندگان:

بینندگان
  • همه بازدیدکنندگان:
  • بینندگان امروز :
  • بینندگان دیروز :
  • بینندگان این ماه :
  • بینندگان ماه پیش :

  • free counters

چند و چونی تارنگار :
  • شمار فرسته ها :
  • شناسه ی شما :

واپسین بروزرسانی

رستاخیز فرهنگی

سخنان بزرگمهر بختگان